رفتن به محتوا

چگونه در ۹۰ ثانیه دیگران را شیفته خود کنید

صفحهٔ کتاب

فصل ۱: خواندن این کتاب چه فایده‌ای دارد؟

این کتاب به ما می‌گوید چطور روی هر کسی که ملاقات می‌کنی تأثیر آنی بگذاری! به هر مهمانی، کنفرانس، یا کافه‌ای که بروید، فوری می‌توانید آن‌ها را تشخیص دهید: کسانی که چسبیده به دیوار ایستاده‌اند، گوشی‌شان را مثل طناب نجات در دست گرفته‌اند، و هنر «سرگرم به نظر رسیدن» را به کمال رسانده‌اند. بیشتر ما ترجیح می‌دهیم برای پانزدهمین بار ایمیل‌هایمان را چک کنیم تا با یک غریبه سر صحبت را باز کنیم. اسم این رفتار را می‌دانید، انزوای اجتماعی. و کاملاً منطقی است. آشنا شدن با یک آدم جدید یعنی رد شدن از میدان مین حرف‌های سطحی، تحمل آن سکوت‌های دردناکی که انگار کش می‌آیند، و تلاش برای فهمیدن اینکه دقیقاً باید کجا را نگاه کنی.

آیا باید چشم در چشم طرف باشی؟ تا کِی؟ کِی «توجه» تبدیل به «خیره‌شدن» می‌شود؟ ساده‌ترین راه‌حل؟ بچسب به همان‌هایی که می‌شناسی. دوستان قدیمی می‌شوند یک دژ محکم، و هر کسی بیرون از آن می‌ماند. اما عیب این کار اینجاست: در حالی که از ارتباطات جدید فرار می‌کنیم، بدنمان بی‌سروصدا دارد بهایش را می‌پردازد. پژوهش‌های مربوط به تنهایی چیز شگفت‌انگیزی نشان می‌دهند. کسانی که شبکه‌ی اجتماعی قوی دارند و دوستانی فراتر از محدوده‌ی خانواده‌، عمر بیشتری دارند، سریع‌تر از بیماری بهبود می‌یابند، و رضایت بیشتری از زندگی گزارش می‌دهند. این داده‌ها آن‌قدر قانع‌کننده‌اند که برخی پژوهشگران انزوای اجتماعی را از نظر آسیب به سلامت، معادل کشیدن پانزده نخ سیگار در روز می‌دانند. توانایی شما در دوست پیدا کردن فقط به این معنی نیست که کسی را داشته باشید برای قهوه خوردن. این مسئله‌ی بقاست. اما فواید این ارتباطات، بسیار فراتر از بیولوژی است. هر دوستی جدید، در واقع یک زمین تمرین برای مهارت‌های ارتباطی است، مهارت‌هایی که در تمام زندگی‌تان موج می‌اندازند. وقتی یاد می‌گیرید چطور ظرف نود ثانیه کسی را در کنار خود راحت کنید، فقط دارید مؤدب رفتار نمی‌کنید، بلکه دارید یک جعبه‌ابزار می‌سازید. این جعبه‌ابزار مستقیماً به موفقیت شغلی تبدیل می‌شود: مصاحبه‌های بهتر، روابط قوی‌تر با مشتری، رهبری مؤثرتر. آدمی که می‌تواند سریع ارتباط برقرار کند، در دنیا متفاوت حرکت می‌کند. حالا به این سؤال جالب فکر کنید: اگر دوست‌یابی این‌قدر ارزشمند است، چرا این‌قدر سخت به نظر می‌رسد؟ جواب در چیزی است که نمی‌دانیم. بیشتر مردم بدون هیچ چارچوبی وارد تعاملات جدید می‌شوند و امیدوارند علم «شیمی» خودش جرقه بزند و به کمکشان بیاد. به شانس و شخصیت تکیه می‌کنند، غافل از اینکه دوست‌داشتنی بودن از الگوهایی پیروی می‌کند. می‌شود یادش گرفت، تمرینش کرد، و صیقل زد. آنچه می‌خواهیم در این کتاب نشان بدهیم این است که چطور از همان اول دوست‌داشتنی باشید، نه از طریق دستکاری یا تصنع، بلکه با فهمیدن آنچه آدم‌ها را به طور طبیعی به هم نزدیک می‌کند. تکنیک‌هایی را کشف خواهید کرد که در کمتر از نود ثانیه کار می‌کنند؛ روش‌هایی که آن‌قدر کاربردی‌اند که امروز می‌توانید از آن‌ها استفاده کنید. یاد می‌گیرید که حرکات چشم چطور روش پردازش اطلاعات آدم‌ها را نشان می‌دهد. می‌فهمید چرا جلو خم شدن یک گفت‌وگو را دگرگون می‌کند. و می‌بینید که آن ناراحتی خفیفی که هنگام آشنا شدن با یک غریبه حس می‌کنید، در واقع دروازه‌ای است به چیزی ارزشمند. دوست‌یابی به معنای هُل دادن خودتان به موقعیت‌های ناخوشایند نیست. بلکه یعنی داشتن ابزار درست. حالا بیایید ببینیم این ابزارها چه شکلی دارند.

فصل ۲: پیوند با دیگران شما را سالم‌تر و موفق‌تر می‌کند

تصور کنید که در دشت‌های آفریقا هستید، ده‌ها هزار سال پیش. شب فرا می‌رسد و گروه کوچکی از انسان‌های اولیه دور آتشی جمع می‌شوند. روز را با هم شکار کرده‌اند؛ شکار را در دشت‌های علفزار دنبال کرده‌اند و با اشاره و غریو و فریاد حرکاتشان را هماهنگ ساخته‌اند. حالا غنیمت را میان خود تقسیم می‌کنند، دور گوشت بریان‌شده می‌نشینند، بدن‌هایشان به هم نزدیک شده است و خوب می‌دانند که بقایشان درهم تنیده. چرا که اگر تنها بودند و همدیگر را نداشتند، هریک از آن‌ها از گرسنگی می‌مرد. پس باهم، جشن می‌گیرند. این صحنه که هزاره‌ها تکرار شد، تنها اجدادمان را زنده نگه نداشت؛ چیزی بنیادین را در ژن‌هایمان حک کرد. اینکه ما برای پیوند ساخته شده‌ایم.

حالا به امروز بیایید. مهمانی‌های شبانه به جای آتش‌های شبانه وسط دشت‌های آفریقا. جلسات شهری به جای گردهمایی‌های قبیله‌ای. کنوانسیون‌های طرفداران به جای مراسم آیینی. صحنه‌ها عوض شده‌اند، اما انگیزه همان مانده است. یکدیگر را می‌جوییم. دور هم جمع می‌شویم. پیوند برقرار می‌کنیم. این فرهنگ یا عادت نیست؛ ساختار جهانی وجود انسان است. اما اینجاست که موضوع جالب‌تر می‌شود: این نیاز ریشه‌دار به پیوند، فقط برای احساس خوب یا گریز از تنهایی نیست. بحث بر سر زنده ماندن است. دکتر لیزا برکمن از دانشکده بهداشت هاروارد نه سال زندگی هفت هزار نفر را دنبال کرد و دید که پیوندهای اجتماعی‌شان چگونه سرنوشتشان را رقم می‌زند. داده‌ها چیزی تکان‌دهنده نشان داد: کسانی که پیوندهای اجتماعی یا ارتباطات باکیفیتی نداشتند، سه برابر بیشتر از افراد با شبکه‌های اجتماعی قوی در معرض مرگ‌های ناشی از بیماری بودند. سه برابر! روابط شما نه‌تنها زندگی‌تان را غنی‌تر می‌کنند، بلکه به معنای واقعی کلمه آن را طولانی‌تر می‌سازند. و چیزی فراتر از طول عمر هم در میان است. به آخرین فرصت بزرگی که به سراغتان آمد فکر کنید. شاید یک شغل که پیش از انتشار عمومی از آن شنیدید. شاید یک قرار کور و غیرمنتظره که دوستی ترتیب داد و واقعاً جواب داد. یا آن بلیت کنسرت کمیاب که یک آشنایی تصادفاً می‌فروخت. پشت هر کدام از این شانس‌های خوشایند، یک شبکه نشسته است؛ آدم‌هایی که آدم‌های دیگری می‌شناختند و درست در لحظه مناسب به یاد شما افتادند. هر چه دنبالش باشید، چه پیشرفت شغلی، چه ارتباط عاطفی، چه تجربه‌هایی که به شما نشاط می‌دهند، وقتی شبکه‌ای گسترده از روابط ساخته باشید شانستان چند برابر می‌شود.

موفقیت در انزوا اتفاق نمی‌افتد. بلکه درست آنجا اتفاق می‌افتد که مسیرهای آدم‌ها به هم می‌رسد. اما اینجا به یک حقیقت ناخوشایند هم اشاره کنیم: دانستن اینکه پیوند اهمیت دارد، لزوماً آن را آسان نمی‌کند. ارتباط با غریبه‌ها، به‌ویژه کسانی که وجه مشترک آشکاری با آن‌ها ندارید، می‌تواند حسی ناخوشایند و تصنعی داشته باشد. در نظر داشته باشید که اهمیت این موضوع خیلی بالاست. پژوهش‌ها نشان می‌دهند وقتی با کسی برای اولین بار آشنا می‌شوید، حدود ۹۰ ثانیه فرصت دارید تا توجه او را جلب کنید. اگر این پنجره را از دست بدهید، احتمالاً شانستان را کاملاً از دست داده‌اید. نود ثانیه. همین. سخت به نظر می‌رسد؟ قطعاً. غیرممکن؟ نه حتی ممکن تر از چیزی که فکرش را می‌کنید. در فصل‌های بعدی، مهارت‌ها و روش‌های مشخصی را با شما در میان می‌گذاریم که ارتباط معنادار را ممکن می‌سازد؛ حتی در همان لحظات گذرای اول آشنایی.