نوبت توست
فصل ۱: مقدمه
چرا باید این کتاب را بخوانی؟ چون رویکردی توانمندساز است برای زندگی در دوران بزرگسالی. در دهه گذشته، حرفهای زیادی درباره جوانان و بیمیلیشان به بزرگسال شدن زده شده است. اما اصلاً بزرگسال بودن یعنی چه؟ روانشناسان قرن بیستم پنج نشانهی ظاهراً مشخص برای آن تعریف کردند: تحصیل را تمام کن، کار پیدا کن، از خانه پدر مادرت برو، ازدواج کن، و بچهدار شو. به ما یاد دادهاند طبق این تعریف زندگی کنیم، اما از زمانی که این تعریف شکل گرفته، دنیا تغییرات زیادی کرده است.
باید بدانیم یک نسخه برای همه جواب نمیدهد، اما بسیاری از ما هنوز همان مسیر از پیش تعیینشده را طی میکنیم. در درون، با استرس، اضطراب، و این احساس دستوپنجه نرم میکنیم که فقط داریم نقش یک بزرگسال را بازی میکنیم. فصلهای این کتاب دیدگاهی متفاوت ارائه میدهند: از طریق بینشهای روانشناختی، تجربههای شخصی نویسنده، و راهکارهای عملی، یاد میگیرید چطور مسیری به سوی یک بزرگسالی اصیلتر و رضایتبخشتر باز کنید.
در این خلاصه کتاب یاد میگیرید چطور «از حالت خنثی خارج شوید»؛ مارشمالو چه ربطی به پول دارد؛ و چطور سه قدرت ویژه میتوانند یک روز افتضاح را دگرگون کنند تا تبدیل به یک روز عالی شود.
فصل ۲ از ۱۰
مراقبت از خودت یعنی وارد بازی زندگی شوی، نه اینکه از پشت خط تماشا کنی. اولین باری که نویسنده واقعاً درک کرد بزرگسال شده، زمانی بوده که تمام داراییهایش در آتش سوخت. در آن زمان، او و همسرش در دهه بیستم زندگیشان بودند و تصمیم گرفته بودند به کالیفرنیا نقل مکان کنند. پس همه وسایلشان را داخل یک کامیون اثاثکشی چیدند و رفتند پیش والدین نویسنده بمانند تا کامیون سراسر کشور را طی کند و به مقصد برسد. یک شب، سر شام، نویسنده تماسی دریافت کرد: کامیون آتش گرفته بود. تمام وسایلشان، مبلها، یادگاریها، نامههای عاشقانه، خاکستر شده بود.
چند سال پیش، در جشن عروسیشان احساس بزرگسالی نکرده بود؛ آن فقط یک مهمانی بزرگ با لباسهای زیبا بود. بزرگسالی در آزمون وکالتش هم اتفاق نیفتاده بود؛ آن هم فقط یک امتحان معمولی و روتین بود. اما در آن لحظه، فهمید که نمیتواند به کسی دیگری تکیه کند تا اوضاع را درست کند، و از طرفی هم نمیخواست این کار را بکند. به نوعی میدانست که میتواند از پسش بربیاید. داشت روی پای خودش میایستاد. و این حس خوبی داشت.
پیام کلیدی در این لحظه این بود: روی پای خود ایستادن یعنی بازی زندگی را انجام دادن، نه تماشا کردن از پشت سکوها. اگر هنوز آن لحظه را تجربه نکردهاید، نگران نباشید، خواهد آمد. ترسناک خواهد بود. شاید ابتدا به دنبال یک بزرگسال بگردید. و بعد، ناگهان میفهمید که آن بزرگسال خودتانید! قدم برداشتن برای مواجهه با چالشهای زندگی هم ترسناک است و هم شما را توانمند میکند. و هر بار که این کار را میکنید، در مواجهه با مانع بعدی احساس توانمندی بیشتری میکنید.
میبینید که زندگی مثل یک بازی است که سرگرم انجامش هستید. گاهی میبرید، گاهی میبازید. اما حداقل از پشت سکوها تماشا نمیکنید. چند اصل پایه برای روی پای خود ایستادن وجود دارد: یاد گرفتن آشپزی، رعایت بهداشت شخصی، گرفتن وقت از پزشک و دندانپزشک. روی پای خود ایستادن همچنین یعنی پیدا کردن کار برای پرداخت قبضها، تصمیمگیری مستقل، و پاسخ دادن و سر موقع حاضر شدن. اگر تا قبل از آن کس دیگری همیشه این کارها را برایتان انجام داده، ممکن است مراقبت از خودتان دشوار به نظر برسد، روانشناسان به این حالت درماندگی آموختهشده میگویند.
اما باید کنترل را به دست بگیرید؛ این زندگی شماست، نه هیچکس دیگری! در هر موقعیتی، روی پای خود ایستادن یعنی با توجه به گزینهها، تواناییها و منابعی که دارید، نوعی راهحل پیدا کنید. یعنی راهی رو به جلو ایجاد کنید.
فصل ۳ از ۱۰
بزرگسال بودن یعنی ناقص بودن را پذیرفتن، از شکست یاد گرفتن، و ادامه دادن. بسیاری از ما رابطهای ناقص اما با برچسب «کامل» داریم؛ اغلب به خاطر فشارهای فرهنگی یا خانوادگی. اما کمال یک سراب است؛ خواستهای دستنیافتنی که دنبال کردنش تنها رنج به بار میآورد. تنها یک راه وجود دارد: با کمالگرایی خداحافظی کنید. زندگی رویاییتان نه از سر «کامل بودن»، بلکه از مسیر یادگیری و رشد شکل میگیرد. پیام اصلی اینجاست: بزرگسال بودن یعنی با ناکاملی کنار آمدن، از شکست درس گرفتن، و به پیش رفتن.
جامعه به ما یاد داده که از کلمه «شکست» بترسیم. یاد گرفتهایم از لغزیدن، تلو خوردن، دستوپا زدن، و سردرگم شدن هم فرار کنیم. اما نویسنده اینها را «شکستهای زیبا» مینامد. وقتی ایدهی «کامل بودن» را رها کنید، همراه با ترس از شرم یا احساس ناکافی بودن، آزاد میشوید که شکست بخورید؛ و آنگاه میتوانید بفهمید دقیقاً چه میخواهید و به سمتش حرکت کنید. از سریال Game of Thrones بیاموزید. وقتی جان اسنو به مربیاش سر داووس گفت که شکست خورده، سر داووس چه گفت؟ «عالی. حالا برو و دوباره شکست بخور.» چون یک تجربهی «فاجعهبار» مثل شکست، یک دستاورد دیگر هم به دنبال میآورد: بازخورد.
بازخورد به ما یاد میدهد و کمک میکند از منطقه امنیتمان خارج شویم و وارد منطقه رشد شویم. اگر بارها نمیافتادید، و بلند نمیشدید، چطور راه رفتن یاد میگرفتید؟ در منطقه امنیت بمانید و بله، راحت خواهید بود، اما کسل و بیانگیزه، در حالی که چهار دستوپا در زندگیتان پیش میروید. در منطقه رشد، شاید احساس بیثباتی کنید. شاید دقیقاً ندانید دارید چه میکنید. اما اشکالی ندارد؛ دارید ذهنیت رشد را در خود پرورش میدهید، و به این ترتیب درهای فرصتهای زندگی را به روی خود میگشایید، به جای اینکه با ذهنیت ثابت، خودتان را محدود کنید.
برای شروع پرورش ذهنیت رشد، پنج تغییر ذهنی ساده وجود دارد: اول، به جای «من کامل هستم»، بگویید «دارم تلاش میکنم در این کار بهتر بشوم.» دوم، «من باهوش هستم» را به «وقتی سخت تلاش میکنم، نتیجه میگیرم» تبدیل کنید. سوم، «این سخت است» به «من کارهای سخت انجام میدهم» تبدیل میشود. چهارم، «نمیتوانم» نگویید؛ به جایش بگویید «میتوانم اولین قدم را بردارم و ببینم چه میشود.» و در نهایت، «من به دردنخور هستم» را با «هنوز یاد نگرفتم چطور این کار را بکنم» عوض کنید. این تغییرها هم در زندگی شخصی و هم در محیط کار کاربرد دارند.
پس نفس عمیقی بکشید. به خودتان بگویید برای اینکه بدانید حالتان خوب است، نیازی نیست «کامل» یا «راحت» باشید. شما فقط میتوانید رفتارها و واکنشهای خودتان را کنترل کنید. و این شامل رها کردن هم میشود.
فصل ۴ از ۱۰
خوب بودن مهم است، مگر آنکه مانع خوشبختیات شود. به بهترین آدمهایی که میشناسید فکر کنید. ویژگیهایشان چیست؟ شاید مهربان باشند؟ دلسوز؟ خوب؟ پس میتوانید نتیجه بگیرید که مهربان، دلسوز و خوب بودن برای دیگران اهمیت دارد. خلاصهاش این است: خوب بودن، خوب است.
اما میدانید که کامل بودن ممکن نیست؛ گاهی ممکن است بیملاحظه رفتار کنید یا واقعاً آدم بدی باشید. اما بزرگسالی یعنی با این واقعیت کنار نمیآیید و آن را نادیده نمیگیرید. پس چطور «خوب» باشید؟ اول از همه بپذیرید که دنیا فقط حول محور یک نفر نمیچرخد؛ حول محور همه ۷ میلیارد نفر ما میچرخد. یعنی خواستهها و نیازهای شما از خواستههای دیگران مهمتر نیستند. بعد، دست به کار شوید: با این ذهنیت وارد موقعیتها شوید که «چطور میتوانم کمک کنم؟»
با دیگران همدلی داشته باشید، راست بگویید، و وقتی اشتباه میکنید، عذرخواهی کنید. نکته اصلی اینجاست: خوب بودن مهم است، تا وقتی که سر راه خوشبختیتان قرار نگیرد. به دیگران محبت کنید، اما نه به قیمت از دست دادن آرامش و رفاه خودتان. شاید خانواده یا اجتماعتان فکر کنند که فرمول موفقیت را پیدا کردهاند. شاید بدانند برای تحصیل، شغل و زندگی مشترکتان چه چیزی خوب است. اما تنها کسی که واقعاً شما را میشناسد و میداند چه میخواهید، خودتان هستید. اگر یک روز بیدار شوید و بفهمید که تمام تصمیمهایتان را از روی میل به تحت تأثیر قرار دادن دیگران، یا ترس از ناامید کردن آنها گرفتهاید، چه احساسی خواهید داشت؟
نویسنده در ۲۷ سالگی روی ایوان خانهاش در منلو پارک کالیفرنیا گریه میکرد. وکیل یک شرکت بود، از هر نظر موفق، اما شاید خودش چندان حس خوشبختی نداشت. حالا در ۵۳ سالگی همه چیز فرق کرده: حقوق شرکتی را کنار گذاشت، رئیس دانشکدهای در استنفورد شد، و بعد نویسنده و سخنران، کاری که واقعاً دوستش دارد! شاید این مسیر شغلی پیچیده به نظر برسد. اما گاهی باید کیلومترها از مسیر اصلی منحرف شوید تا راهی پیدا کنید که واقعاً خوشحالتان کند.
سه مرحله برای رسیدن به مسیر خودتان وجود دارد. اول؟ به صدای درونیتان گوش دهید. از خودتان بپرسید که چه کسی هستید، در چه چیزی خوبید و چه ارزشهایی دارید. چه نوع کاری در تقاطع اینها قرار میگیرد؟ شروع به آزمایش کنید، بعضی چیزها هیجانزدهتان میکنند، اما از بعضی کارها حتما متنفر خواهید شد. یادداشت بردارید و سپس به مرحله دوم بروید: از قضاوت صدای درونیتان دست بکشید. احساساتتان اعتبار دارند؛ نگذارید به خودتان بقبولانید که هر چیزی که واقعاً میخواهید «شأنتان» نیست.
سوم، در مسیری که صدای درونیتان نشان میدهد حرکت کنید. یک گفتگوی ساده میتواند اینجا خیلی مفید باشد. به کسی در حوزه مورد علاقهتان فعالیت میکند ایمیل بزنید و یک تماس ۲۰ دقیقهای ترتیب دهید تا درباره کارش، چگونگی ورودش به آن حوزه سوال کنید و به توصیههایش خوب گوش بدهید. هدف، پیدا کردن شغل نیست، اما بینش و انگیزهای اعجابآور بدست خواهید آورد!
فصل ۵ از ۱۰
بزرگ شدن فرآیندی است که هر قدمش، قدم بعدی را سریعتر میکند. این بزرگسالی توست. روزی خواهی مرد و همه چیز تمام میشود. پس فایدهای ندارد که صبر کنی تا «بهتر» شوی، «آماده» شوی، یا «توانایی» لذت بردن از آن را پیدا کنی. وقت پذیرفتن بزرگسالی همین الان است. چیزهایی که الان تمرین و امتحان میزنی، دانش و تجربهای برای آیندهات میسازند.
مهم نیست از کجا شروع میکنی؛ مهم این است که فقط شروع کنی! نکته اصلی این است: بزرگسالبودن یک عمل است که خودش شتاب خودش را میسازد. روشن کردن آتش درونت به معنای «باز نگه داشتن همه گزینهها» نیست؛ این کار فقط تو را در بلاتکلیفی نگه میدارد. احتمالاً این را در اپهای دوستیابی دیدهای. سوایپ بیپایان اغلب به اضطراب، خستگی ذهنی و بیتفاوتی ختم میشود، نه به پیوند عمیقی که شاید دنبالش هستی. برای اینکه از جا بکنی و به جلو حرکت کنی، باید هدفمند باشی، نه اینکه ذهنت را رها کنی به هر سو برود.
بر اساس تحقیقات، ذهن سرگردان ذهنی ناخوشحال است؛ آزاد است که در خودمحوری و نگرانی فرو برود. ذهن متمرکز، برعکس، آرامش، شادی و موفقیت بیشتری به همراه میآورد. نحوه تعریفکردن نیّتهایت اهمیت دارد. تصور کن یک چراغ قوه در دست داری. نور آن تمام توجه توست، و جایی که آن را میتابانی نیّت و قصد توست. مثلاً اگر نیّتت «شکست نخوردن» باشد، نور چراغ بر شکل و شمایل شکست میتابد. آنچه روشن میشود آگاهی توست: در این حالت، شاید ترس یا احساس ناکافی بودن به سراغت بیاید.
اما اگر چراغت را به سمت «موفقیت» بگیری، توجهت درگیر فرصتها و راهکارها میشود و آگاهیات از هیجان و دستاورد روشن میشود. بیرون آمدن از گیر کردگی چالشبرانگیز است، هم برای تلاشکردن لازم است، هم برای تغییر الگوهای دوستیابی، هم برای تغییر مسیر شغلی، هم برای رفتن به شهری جدید، و هم از نظر برقراری رابطه عاطفی. اول باید کنجکاو باشی که چه چیزی تو را به ماندن در همان جا برمیانگیزد، نه به جلو رفتن. آیا میخواهی گزینهها را باز نگه داری؟ از تغییر میترسی؟ عظمت کاری که پیش روست تو را ترسانده؟
برای اینکه دلیل را پیدا کنی و بهتر خودت را بشناسی، باید تنهایی با خودت در سکوت وقت بگذرانی. آنطور که یکی از دوستان نویسنده میگوید: «در سکوت است که شروع میکنیم صدای خودمان را بشنویم. واقعاً بهترین ایدههایت ممکن است زیر دوش به ذهنت برسند! در این فرآیند، احساس ناراحتی نهتنها اشکالی ندارد، بلکه خوب هم هست. چون وقتی ناراحتیات را شناختی، میتوانی کاری برایش بکنی. هر اقدام تازهای به تجربهها و بینشهای تازه منجر میشود، در حالی که ماندن و تکرار همان رفتارها همان نتایج همیشگی را به بار میآورد. پس درب ماشین را باز کن، پشت فرمان بنشین، بزن روی دنده و برو!